مقدمه
من این کتاب رو 3 دور خوندم! مطمئن باشین درس های بی نظیری حتی برای زندگی در ایران با تورم بسیار بالا جوابه!
نویسنده مثال قشنگی میزنه، میگه درس و تحصیلات و… شما ربطی به سرمایه ات نداره. افراد تحصیلکرده در حوزه ی مالی زیادی هستن، ولی میبینی یه کشاورز تو یه روستا عملکرد مالی بهتری از اون آدمای تحصیلکرده داره!
درحالیکه هیچ جای دیگه اینطور نیست. مثلا یک نفر که هیچی در مورد جراحی نمیدونه، قطعا نمیتونه از یه جراح که کلی درس خونده، بهتر جراحی کنه. اما میتونه شرایط مالی بهتری داشته باشه!
و این ربطی به هوش یا تحصیلات نداره. یک سری عادت ها و رفتارهای مالی هستن که با اونا میتونید موفق بشین.
ویدیوی بالا رو ببینید. پادکست رو هم بشنوید!
همچنین محتوای پریمیوم VIP انتهای همین مقاله را همین ببینید!
امتیاز من به این کتاب: 8.5/10 !
فهرست
- 1 1. هیچکس دیوانه نیست (No One’s Crazy)
- 2 2. شانس و ریسک (Luck & Risk)
- 3 3. هیچوقت کافی نیست (Never Enough)
- 4 4. سردرگمیِ بهرهی مرکب (Confounding Compounding)
- 5 5. ثروتمند شدن در برابر ثروتمند ماندن
- 6 6. دمِ توزیع، تو برندهای (Tails, You Win)
- 7 7. آزادی (Freedom)
- 8 8. پارادوکس مرد داخل ماشین (Man in the Car Paradox)
- 9 9. ثروت چیزی است که دیده نمیشود
- 10 10. پسانداز کن (Save Money)
- 11 11. معقول بودن مهمتر از منطقی بودن است
- 12 12. غافلگیری! (Surprise!)
- 13 محتوای پرمیوم!
1. هیچکس دیوانه نیست (No One’s Crazy)
هاوسل در این فصل توضیح میدهد که نگاه ما به پول، محصول ترکیبی از تربیت، تجربههای شخصی و زمینهی فرهنگیمان است. هیچ «روش درستِ واحدی» برای فکرکردن دربارهی پول وجود ندارد. هرکسی با عینک خودش به پول نگاه میکند، با سوگیریها و پیشفرضهای مخصوص خودش.
او با مثالهای واقعی این موضوع را روشن میکند؛ مثل “ریچارد برانسون” که امپراتوری کسبوکارش را با فروش درخت کریسمس، آنهم در نوجوانی، شروع کرد. از نگاه خیلیها این کار دیوانگی بود، اما همان مسیر غیرمتعارف، پایهی موفقیتش شد.
پیام اصلی فصل این است: اگر سوگیریهای مالی خودمان را نشناسیم، تصمیمهایمان را بهطور ناخودآگاه خراب میکنیم. اما اگر آنها را بشناسیم و در تصمیمگیری لحاظ کنیم، در بلندمدت انتخابهای مالی بهتری خواهیم داشت.
2. شانس و ریسک (Luck & Risk)
در این فصل، هاوسل سراغ یکی از ناراحتکنندهترین واقعیتها میرود: “شانس نقش بسیار پررنگتری در موفقیت دارد از آنچه دوست داریم بپذیریم”.
مشکل اینجاست که ما اغلب شانس را با مهارت اشتباه میگیریم.
مثال معروف او “وارن بافت” است؛ کسی که نهفقط باهوش و سختکوش بود، بلکه در زمان و مکان فوقالعاده مناسبی به دنیا آمد تا از رشد اقتصاد آمریکا بیشترین بهره را ببرد. مهارت مهم بود، اما شانس هم سهم بزرگی داشت.
فصل تأکید میکند که چون آینده غیرقابلپیشبینی است، مدیریت ریسک مهمتر از شکار سودهای بزرگ است. سرمایهگذاران موفق کسانی نیستند که همیشه درست حدس میزنند، بلکه کسانیاند که بلدند در بلندمدت زنده بمانند.
3. هیچوقت کافی نیست (Never Enough)
اینجا هاوسل میپرسد: «کافی» دقیقاً یعنی چه؟
و نشان میدهد که تعریف ما از «کافی بودن» معمولاً از درون خودمان نمیآید، بلکه تحتتأثیر مقایسه با دیگران، هنجارهای اجتماعی و میل به امنیت یا جایگاه اجتماعی شکل میگیرد.
او داستان “جان دی. راکفلر” را مثال میزند؛ یکی از ثروتمندترین انسانهای تاریخ که باز هم احساس میکرد به پول بیشتری نیاز دارد.
فصل هشدار میدهد که اگر مراقب نباشیم، ثروتسازی به یک چرخهی بیپایان تبدیل میشود؛ جایی که خط پایان مدام عقب میرود. در مقابل، نقش قدردانی، قناعت و تعریف شخصی از «کافی» را پررنگ میکند.
4. سردرگمیِ بهرهی مرکب (Confounding Compounding)
هاوسل این فصل را با داستان عصر یخبندان شروع میکند تا نشان دهد چگونه تغییرات کوچک، وقتی روی هم جمع میشوند، نتایج عظیم میسازند. همانطور که طبیعت با انباشت تغییرات دگرگون میشود، پول هم همینطور عمل میکند.
محور اصلی فصل “زمان” است. هاوسل وارن بافت را مثال میزند و میگوید دلیل اصلی ثروت افسانهای او، نه انتخاب سهام عجیبوغریب، بلکه (مدتزمان بسیار طولانیِ سرمایهگذاری) است.
در مقابل، “جیم سایمونز” با نرخ رشد سالانهی حیرتانگیز ۶۶٪ معرفی میشود؛ اما با وجود این نرخ بالا، ثروتش حدود یکسوم بافت است. چرا؟ چون بافت تقریباً ۸۰ سال فرصت ترکیبشدن داشته.
پیام فصل روشن است:
زمان، دستکمگرفتهشدهترین عامل ثروتسازی است. تغییرات کوچک، اگر بهاندازهی کافی ادامه پیدا کنند، زندگی مالیات را زیرورو میکنند.
5. ثروتمند شدن در برابر ثروتمند ماندن
(Getting Wealthy vs. Staying Wealthy)
هاوسل میگوید ثروتمند شدن سخت است، اما “ثروتمند ماندن سختتر”.
ثروتمند شدن گاهی نتیجهی شانس یا یک تصمیم درست در زمان درست است، اما حفظ ثروت نیازمند فروتنی، انعطافپذیری و نگاه بلندمدت است.
کسانی که ثروتشان را از دست میدهند، معمولاً نه بهخاطر کمهوشی، بلکه بهخاطر ریسکپذیری بیشازحد و اعتمادبهنفس کاذب شکست میخورند.
6. دمِ توزیع، تو برندهای (Tails, You Win)
در این فصل، هاوسل دوباره سراغ شانس میرود، اما از زاویهای عمیقتر.
او توضیح میدهد که در دنیای مالی، بخش بزرگی از نتایج توسط اتفاقات نادر اما بسیار اثرگذار رقم میخورند؛ چیزی که به آن “Tail Events” میگویند.
مشکل اینجاست که ما معمولاً موفقیتها را به مهارت خودمان نسبت میدهیم و شکستها را به بدشانسی. درحالیکه واقعیت خیلی پیچیدهتر است.
نتیجهی فصل:
پذیرفتن نقش شانس، تو را محتاطتر، واقعبینتر و مقاومتر میکند.
—
7. آزادی (Freedom)
هاوسل در این فصل تعریف رایج ثروت را به چالش میکشد.
از نظر او، آزادی مالی یعنی “کنترل زمان”؛ نه صرفاً عدد بزرگ در حساب بانکی.
ثروت واقعی این است که بتوانی تصمیم بگیری وقتت را چطور خرج کنی، با چه کسی کار کنی و چه زمانی دست از کار بکشی. پول، اگر به آزادی ختم نشود، هدف را گم کرده است.
8. پارادوکس مرد داخل ماشین (Man in the Car Paradox)
این جالبترین مبحث این کتاب بود به نظرم!
خیلی هم در همه ی مصاحبه ها به این مبحث توجه نشون میدن. و خلاصه فوق العاده جالب بود.
اینجا هاوسل میگوید وقتی یک ماشین گرانقیمت میبینی، فکر میکنی صاحبش تحسین میشود؛ اما در واقع، بیشتر آدمها به خودشان فکر میکنند که (کاش من داخل آن ماشین بودم).
این فصل دربارهی “تلهی مقایسه” است؛ همان تردمیل لذت (Hedonic Treadmill) که باعث میشود خیلی سریع به سطح جدید عادت کنیم و باز هم بیشتر بخواهیم.
ثروت نسبی، نه مطلق، عامل اصلی نارضایتی است.
9. ثروت چیزی است که دیده نمیشود
(Wealth Is What You Don’t See)
در این فصل، هاوسل یادآوری میکند که آنچه ما از ثروت میبینیم، فقط ظاهر ماجراست.
پشت ثروت میتواند استرس، کمبود زمان، فشار روانی و از دستدادن حریم شخصی پنهان شده باشد.
او میگوید ثروت واقعی یعنی توانایی لذتبردن از زندگی، نه نمایشدادن آن.
و هشدار میدهد که «همسطح شدن با دیگران» (Keeping up with the Joneses) اغلب دشمن آرامش و رضایت است.
اگر روی چیزهایی تمرکز کنی که واقعاً برایت مهماند، ممکن است با پول کمتر، زندگی غنیتری بسازی.
10. پسانداز کن (Save Money)
هاوسل در این فصل میگوید پسانداز فقط این نیست که عدد حساب بانکیات بزرگتر شود. پسانداز، قبل از هرچیز، “ساختن دیسیپلین و تابآوری” است؛ اینکه بتوانی نوسانهای زندگی را بدون فروپاشی مالی تحمل کنی.
او توضیح میدهد قدرت بهرهی مرکب فقط برای سرمایهگذاری نیست؛ حتی پساندازهای کوچک اما منظم، اگر ادامهدار باشند، در بلندمدت اثر بزرگی میگذارند.
بعد میرود سراغ دلایل رایجِ پسانداز نکردن:
- وسوسهی لذت فوری
- این باور که «درآمدم آنقدر نیست که بشه پسانداز کرد»
هاوسل میگوید راه عبور از اینها، کارهای خیلی پیچیده نیست:
هدف مالی شفاف داشته باش، پساندازت را خودکار کن و مدام به مزایای بلندمدتش فکر کن، نه حس لحظهای خرجکردن.
11. معقول بودن مهمتر از منطقی بودن است
(Reasonable > Rational)
در این فصل، هاوسل یک تمایز مهم میگذارد:
“منطقی بودن با معقول بودن فرق دارد.”
تصمیم منطقی یعنی چیزی که روی کاغذ درست است.
تصمیم معقول یعنی چیزی که با واقعیت انسان، احساسات و محدودیتها سازگار است.
او مثال یک مدیر صندوق سرمایهگذاری را میزند که تصمیمش از نظر دادهها منطقی بود، اما چون بر فرضهای اشتباه بنا شده بود، فاجعه به بار آورد. اگر کمی معقولتر بود—یعنی محدودیت دانستههایش را میپذیرفت و بازخورد میگرفت—نتیجه خیلی فرق میکرد.
هاوسل میگوید فشار اجتماعی و نیاز به تأیید دیگران، ما را به تصمیمهای بد هل میدهد. اگر بهجای «مد روز» و «نظر جمع»، روی چیزی که واقعاً معقول است تمرکز کنیم، در بلندمدت تصمیمهای مالی بهتری میگیریم.
12. غافلگیری! (Surprise!)
اینجا هاوسل یادآوری میکند که زندگی و بازار، عاشق غافلگیرکردناند.
محتوای پرمیوم!
برای دیدن ادامه ی این بخش نیاز است وارد سایت بشوید.
این بخش رایگان است!

